تبليغاتX
دیگر حسرتِ داشتنت را ندارم، برو به سلامت


دیگر حسرتِ داشتنت را ندارم، برو به سلامت

رفتنش مردانه نبود، لااقل مرد باشد و برنگردد...

گاهی وقت ها...

فقط گاهی وقت ها ...

دوست دارم کسی دستانم را در دستش بگیرد...

زل بزند به چشمانم و بگوید :" حق با توست !"

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:54 توسط Fatemeh| |

 لطیف است حس آغازی دوباره ...

حس رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ...

چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن ...

و زیباست احساس امروز ...

پ.ن: امــروز برایم، آرام تـــریـن لــــحظـه ی دلخوشی نــاب ِ دنیــاســـــــت...

امروز تولدمه

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:1 توسط Fatemeh| |

پيچــــک احــــساس...

هــــميشه هــم شاعــرانه و خــيال انگيز نيـست

گــاهي مي پيـچد دور گـلوی آدم

و خــــفه اش مــــی کنــــد...


پ.ن: غـــم ها، قافــيـه مــي شــونـد بـا هـم...

رديــف اسـت آنـچـه که نـيـسـت...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 17:55 توسط Fatemeh| |

بعضی چیز ها رو باید بنویسم...

نه برای اینکه همه بخونن و بگن "عالیه"


نه ...


برای اینکه خفه نشم


همین...
 
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:39 توسط Fatemeh| |

مدتهاست چتر منطق را بر سر گرفته ام!

تا باران عشق را تجربه نکنم!

ديگر توان مقابله با تب و لرز

برايم باقي نمانده است!!!


پ.ن: براي کسي که رفتني است

راه را باز کنيد...

ايستادن و منتظر ماندن

ابلهانه ترين کار است...

پ.ن2: چه شباهت متفــاوتي بين ماست ..

تـــو دل شکستــه اي ؛

من دلشکستـــه ام !

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 1:4 توسط Fatemeh| |

سلام دوستای گلم

ببخشید این آپ فقط واسه دلمه:

اعصابم از دستت خیلی خورده

دلی که عاشقت بود حالا ازت متنفره

تو که رفتی، حداقل مرد باش و برنگرد



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:32 توسط Fatemeh| |


 

[تصویر: 8pkm68jyyjbeiw0uq4.jpg]

به سلامتی همه اونایی که این روزها درگیر خریدن کادو ولنتاین نیستن

به سلامتی اونایی که عشقی ندارن که بهش کادو بدن

به سلامتی اونایی که سالهای قبل به کسی کادو دادن که لیاقت نداشته

به سلامتی تنهایی که اگه تنها باشی 1 درد داری اما با بی لیاقت باشی 1000 درد داری

به سلامتی اونایی که حاضرن ولنتاین رو تنها باشن اما به خاطر گرفتن کادو با کسی نباشن
به سلامتی اونی که وقتی داره از کنار یه جایی میگذره ودوتا عاشق و میبینه یاد خودش میفته که چقدر تنهاست واشک رو گونه هاش جاخوش میکنه
به سلامتی اونی که تو خونش نشسته زانوشو بغل گرفته وداره به عشقش فکر میکنه که معلوم نیست الان با کی داره ولنتاینشو جشن میگیره
 
و به سلامتی اونی که میره یه کادوی عشق واسه عشقش میخره، اما وقی میرسه خونه کادوش کنه یادش میفته خیلی وقته تنهاست وموقع خرید کادو حواسش نبوده اونوقت مجبور میشه یا بذارتش یه گوشه یا به مامانش هدیه بده
 
به سلامتی عاشقایی که همیشه ولنتاینشونو فقط و فقط با یکی جشن می گیرن...
 
ولنتاین مبارک...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 0:22 توسط Fatemeh| |

سلام دوستای گلم

این آپ با آپهای قبل فرق داره

این آپ، شعر دوست عزیزم آقای مسعود عباسی به حسرت بود

که ارادت خاصی به ایشون و شعرای قشنگشون دارم.

با اجازه شون این شعر رو آپ کردم.

 

"پايان"

برو تا آخر جاده
من از راه تو کم می شم
نگامو از تو می دزدم
بدهکار خودم می شم

دارم چشماتو می سپارم
به رؤيايی که کوتاهه
برو تا آخرش اما
ته اين جاده بی راهه

نگاهت پشت و رو می شه
واسه فهميدنم ديره
شبيه عکس فوری که
فقط لبخند می گيره

چراغ کوچه خاموشه
ولی چشمام بيداره
خدا حالم رو می فهمه
که داره برف می باره

برو اين راهو تا آخر
منم پايان می گيرم
حواست نيست از پيشم
بری پيش از تو می ميرم

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 12:13 توسط Fatemeh| |

 

فراموشـــت کنم را يادت می آيد...

لحظه رفتن گفتی...

و من ...

اولين باري بود که در جوابت...

"به روی  چشم" نگفتم...

 

وقتي يه آدم ميگه

هيچکس منو دوست نداره ،

منظورش از هيچکس

يک نفر بيشتر نيست...

همون يه نفری که واسه اون همـــه کسه...

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 13:3 توسط Fatemeh| |

من پنداشتم او مرا خواهد برد

به همان کوچه رنگين شده از تابستان

به همان خانه بي رنگ و ريا

به همان لحظه که بي تاب شوم

او مرا خواهد برد به همان سادگي رفتن باد

او مرا برد...!

ولي برد ز ياد ...

پی نوشت: هميشـــه نبايد زلـزلـه بيايد که ويراني را ببيني ...

همين که دروغ بگـويند...

و تو به رویشان نیاوری...

و بـرونـد...

يعني ويــرانــي...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:18 توسط Fatemeh| |

Design By : Mihantheme